تبليغاتX
خم زلف تو دام کفر و دین است ...

خم زلف تو دام کفر و دین است ...

 

 

 

 

 

منم کـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اَکَد، شاه  جهان چهارپسر کمبوجیه، شاه بزرگ … نوه کورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش شاه بزرگ...

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘ به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:57 توسط متین |


 

دلم ترانه ای می خواهد

بی صدا مثل سکوت

عمیق رویاها...

برای روح زندانیم!

دلم باز تنها شده....

حتی در این تنهایی..

صدایی نیست...

حتی ملودی بی کران هستی !

دلم می خواهد که بار دیگر زمان می ایستاد...

تا باز صدایی بیاید

از ابر هایی که خبر از فرشته ها دارند... 

یا بادی می وزید و من سوار بر قاصدک های بی خبر...

می وزیدم و

 در نفس فرشته ها گم می شدم...

یا حتی کاش مثل کودکی شاد

هر صبح  بر روی سبزه ها اینقدر بالا و پایین می پریدم

که نه آسمان احساس تنهایی می کرد و نه زمین....

نه حتی دل کوچک خودم!


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 17:55 توسط متین |


دکتر علی شریعتی

....

امشب می‏خواهم درباره‏ی این موضوع صحبت کنم که علی پس از مرگش، و پس از پایان حیاتش، در تاریخ ما و تاریخ جوامع اسلامی، و حتی در تاریخ بشریت، حیاتی بارور و مؤثر و بسیار ارزنده داشته است. یعنی بعد از گذراندن شصت و چند سال حیات این جهانی‏اش، زندگی معنوی‏اش را ادامه داد و حیات پس از مماتش آغاز شد. البته وقتی می‏گویم «علی»، تنها به عنوان یک فرد و یک شخص نیست. گاه علی را به عنوان یک نفر، یک ایمان و یک مذهب به کار می‏برم و مسلماً از کیفیت تعبیرم متوجه خواهید شد.

....

....

....

یکی از بزرگ‏ترین مسائلی که در تاریخ و جامعه‏ی ما مطرح است، اسلام و تشیع می‏باشد که بسیاری از ما بدان معتقدیم، امّا آن را به درستی نمی‏شناسیم. به مذهبی ایمان داریم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم. مثلاً به علی به عنوان یک امام، یک مرد بزرگ، یک ابرمرد حقیقی، و به عنوان کسی که همه‏ی احساس‏ها و تقدیس‏ها و تجلیل‏های ما را به خود اختصاص داده، اعتقاد داریم و همیشه در طول تاریخ بعد از اسلام، ملت ما افتخار ستایش او را داشته است. امّا متأسفانه آن چنان که باید و شاید، او را نشناخته است. زیرا بیش‏تر به ستایش او پرداخته است، نه شناختن او. از این روست که امروز باید بیش‏تر به سخنی گوش دهیم که علی را به عنوان یک انسان بزرگ، یک رهبر، یک امام و یک سرمشق می‏شناسد.

در تاریخ اسلام، ستایش و تجلیل از علی شاید به اندازه‏ی لازم شده باشد. به طوری که ما بتوانیم کتابخانه‏های بزرگی از اشعار و مقالاتی را که در کرامات و مناقب علی سروده و یا نوشته شده و در تجلیل از مقام و عظمت او در پیش‏گاه خدا است، ترتیب دهیم. امّا متأسفانه وقتی دانشجوی من در این زمان و در این مملکت که کشور علی است، از من می‏پرسد که برای شناختن علی چه کتابی بخوانم؟ و برای این که سخنان و نظریات و افکار و اعمال او را خوب بفهمم، به چه متونی مراجعه کنم؟ من جواب درستی ندارم که به او بدهم.

....

....

....

بارها گفته‏ام و باز تکرار می‏کنم که انسان امروز، به «شناخت» علی نیازمند است. نه به «محبت» و «عشق» به او. زیرا که «عشق و محبت» بدون «شناخت» نه تنها هیچ ارزشی ندارد، بل‏که سرگرم کننده و تخدیر کننده و معطل کننده نیز خواهد بود.

کسانی که مردم را به نام محبت علی و عشق به مولی، بدون شناختن مولی و فهم دقیق و درست سخن و راه و هدف او، مردم را معطل و سرگردان می‏کنند، نه تنها انسانیت و آزادی و عدالت را نابود می‏کنند، بل‏که خود این چهره‏های عزیز را نیز تباه می‏سازند و شخصیت خود علی را در زیر این تجلیل‏های بی‏ثمر مجهول نگه می‏دارند و باعث می‏شوند کسانی که تا آخر عمر در محبت مولی وفادار می‏مانند، هرگز از سخن و راهنمایی‏های او بهره‏ای نگیرند و متوقف و منحط بمانند و آن‏هایی هم که کمی آگاه می‏شوند و با جهان امروز آشنا، اصولاً این گونه علی بی‏ثمر را و این محبت بی‏نتیجه را رها می‏کنند و به دنبال شخصیت‏های دیگر، الگوهای دیگر، رهبران دیگر می‏روند.

....

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 17:15 توسط متین |


خدایش بیامرزد

دلم نیومد خداییش از خسرو شکیبایی چیزی تو وبلاگم نذارم...

پیام تسلیت رییس سازمان صدا و سیما
عزت‌الله ضرغامی، رئیس سازمان صداوسیما در پیامی، درگذشت خسرو شكیبایی را تسلیت گفت.
متن پیام وی چنین است: خسرو شكیبایی، بازیگر توانایی كه از «هامون» تا «دست‌های خالی» و از «روزی روزگاری» تا «اتوبوس شب» و «شیخ بهایی»، در همه نقش‌هایش خوش درخشید و تابید، جان به جان آفرین سپرد و درروز رحلت شیرزن شجاع و شكیبای كربلا، حضرت زینب كبری سلام‌الله علیها پركشید و رفت. آثار فاخر و ماندگارش در ۳۰ سال تاریخ هنر انقلاب اسلامی، بهترین همدم و ارزشمندترین ذخیره و توشه او در دیار باقی خواهد بود.
اینجانب از خداوند متعال برای این هنرمند خوشنام غفران و رحمت الهی و برای خانواده محترم شكیبایی صبر و اجر مسالت می‌نمایم
.

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 16:33 توسط متین |


God Wants To Talk To You

 

یادداشتی از طرف خدا         به: شما          تاریخ : امروز          از: رئیس          موضوع : خودت عطف به :زندگی

 

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم .

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی برای رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نكن . در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان درزندگی ات وجود دارد تمركز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است. شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدنرا نچشیده وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی : به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه؟

شكر گذار باش . در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند ممكنه تصمیم بگیری لینك این مطلب رو برای یك دوست بفرستی : متشكرم از شما ، ممكنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری كه خودت هرگز نمیدانستی...

تویی که دل دل میكنی هنوز هیچ حواست هست که برگ ها خیلی وقت است روییده اند و گاه رفتنشان است؟ من خود را با آنها روی زمین می اندازم شاید هم شاید همراه طبیعت دوباره از نو روییدم ، نه!چگونه می شود فهمید پس از سقوط چه چیز انتظارت ر امی كشد ؟ فرق چندانی با همه نداری! فقط می دانی که همه این راه را می روند و تو هم! من تصمیم خودرا گرفته ام سقوط همیشه ابتدای اوج است ااین بار شاید سقوط فقط سقوط است اصلا بگذار فلسفه

نبافیم من در اوج بودم و حالا سقوطم مقدر شده مثل یک قانون طبیعی کوتاه بود........لحظه اوج چه تو از فلسفه متنفری پس فقط یک جمله دیگر م شب منم ،حسرت سپیده منم ...

چگونه می شود فهمید پس از سقوط چه چیز انتظارت ر امی كشد ؟ فرق چندانی با همه نداری! فقط می دانی که همه این راه را می روند و تو هم! من تصمیم خودرا گرفته ام سقوط همیشه ابتدای اوج است ا

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 16:32 توسط متین |


سلام دوستان

از اینکه یه مدت به دلیله مشکلات شخصی نمیتونستم وبلاگمو آپ

کنم واقعا شرمندم و عذرمیخوام. 

حالا که دوباره برگشتم فضای وبلاگم یه جورایی میخواد عوض بشه.

تا بعد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 16:13 توسط متین |


 dont ever give your dremas...

Don't ever give
your dreams...
and never leave
them behind.
Find them; make them yours,
and all through your life,
cherish them,
and never let them go.
" Elisa Costanza"

هرگز رها مكن
روياهايت را...
و هرگز آن ها را
پشت سر مگذار
آن ها را بياب و از آن خويش گردان
و در همه زندگي ات
آنان را بال و پر بده
وهرگز مگذار رهايت كنند.

    

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 15:27 توسط متین |


      نكنه یه وقت بشینی افسوس وقتو بخوری

 

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنكه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 16:23 توسط متین |


 

    

 

حس غریب

دختران شهر به روستا فکر ميکنند ، دختران روستا در آرزوي شهر ميميرند... مردان کوچک ، به آسايش مردان بزرگ فکر ميکنند ، مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک ميميرند... کدام پل ، در کجاي جهان ، شکسته است...؟! که هيچ کس به خانه اش نميرسد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 11:18 توسط متین |


اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 21:58 توسط متین |